تبليغاتX
يادداشت هاي يك كردكويي

دوست دارم اينجا در قلب زمين خشك و بتوني تهران ، وسط حياط خانه مان باغچه كوچكي داشته باشم  كه در آن ريحان و نعنا و تربچه بكارم ؛ تا مجبور نباشم سبزي هاي مشكوك به آلودگي اينجا را بخرم.... قسمت كوچكي را هم به گوجه و خيار و بادمجان اختصاص بدهم  و خودم را از شر صف هاي طويل و طولاني تره بار خلاص كنم ... اول از همه بايد بي خيال ابرهاي سربي اينجا بشوم كه يا نمي بارد يا اگر مي بارد آنقدر كثيف است كه پرده هاي پنجره را هم كثيف مي كند! و همچنان كه فرض مي كنم خاك اينجا نمناك و شيرين است براي كاشتن،فرض كنم ابرهاي اينجا هم پاك و پربار هستند براي باريدن ....شايد اگر از گربه هاي لاغر و گرسنه تهران اطمينان داشتم مرغ و خروسي هم نگه ميداشتم . البته حصاري درست مي كردم كه فقط در آنجا باشند و بخورند و جايي را هم كثيف نكنند البته اگر بوي بدي، توي اين حياط فسقلي راه بيندازند مجبورم از نگهداريشان صرف نظر كنم  !!!!!!

كدو هم مي كاشتم ! همينطور كه گيلاني ها بدون سير زنده نمي مانند مازندراني ها هم بدون كدو ( انواع و اقسام آن ، زرد و سبز، )زنده نمي مانند....

تا" كي سرتق" بچينم !! درست گفتم آيا؟ و ماست آش درست كنم با "اسبناق چوته" البته فكر كنم؟!توي اين گوگل هم هر غذايي را بزني دستور تهيه اش هست به جز ماست آش..البته ماست آش هاي مختلفي هم پيدا مي كني  ولي نه آني كه ما مي خوريم  و من ميخواهم...

گل ياس رونده هم مي كاشتم كه از سر در خانه بالا برود و غروبها عطرش كوچه را لبريز كند تا ماشين از رده خارج آقاي ايكس ( كه خيلي هم ثروتمند است اما دلش نمي آيد دست از سر اين ماشينش بر دارد) رويش كم شود تا ببيند عطر گل ياس يعني چه....

غروبها كه از سر كار بر مي گشتم به باغچه كوچكم مي رفتم و خودم را در آنجا مشغول ميكردم شايد به مادر مي گفتم از يكشنبه بازار برايم تخم فلفل سبز البته شيرينش را برايم بخرد و بياورد تا اينجا بكارم چون مزه اش را خيلي دوست دارم ! شايدم از مادرجون گل بنفشه اش را مي گرفتم و مي آوردم اينجا تا باغچه ام خوشگلتر شود يا گلهاي لي ليوم صورتي رنگ حياط پشتي مان در كردكوي... گل نرگس هم مي كاشتم و هر چند وقت يكبار مي چيدمشان و آنها را به داخل خانه مي آوردم  و روي ميز ناهار خوري مي گذاشتم ...

 زياد كه نه!! اصلا !!!!!!از باغچه داري و اينجور چيزها سر در نمي آورم اما اگر باغچه اي داشتم چاره اش يك كتاب بود يا جستجوهايي در گوگل ...و بعد خيلي آسان ياد مي گرفتم كه كي بكارم كنم و كي آب بدهم و كي وجين كنم و كي بچينم....

اگر باغچه ام جايي داشت ...شايد جايي براي يك درخت پرتغال بود كه تامسون باشد و شيرين باشد و پوستش نازك باشد و آبدار .. البته الان وسعت آرزوهايم در حد يك حياط بزرگ است نه باغچه و اگر به همين خيال بمانم درخت نارنگي هم مي كاشتم ...توت فرنگي هم اگر فصلش بود پاي درختها جاي خوبي داشت براي رشد كردن... در حياط خانه مادرجون خودم ديدم كه پاي درخت هاي تنومند پرتغال و نارنگي توت فرنگي هم كاشتند و خيلي هم خوب ميوه مي داد. اي كاش قسمتي از موزاييك حياط آنجايي كه هم مرز با باغچه است بشكند و مورچه ها بتوانند بروند آنجا و امپراطوري راه بيندازند و من وقتي موزاييك را كنار ميزنم قصر مورچه ها را ببينم و مورچه ها را كه هميشه در تلاشند و وقعا زحمتكش!!!!! و خاطرات كودكي ام زنده شوند ....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:33 توسط يك كردكويي |

 

آقاجان

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:35 توسط يك كردكويي |

  در روزي كه زلزله مي آيد و لرزش چهار ريشتري آن ساختمان قديمي اداره ما را به شدت چهل ريشتر مي لرزاند اصلا نمي ترسم.. فقط از همانجا كه نشسته ام، در اداره، در پشت ميزم و با كامپيوترم گشتي در خبرگزاريها مي زنم تا ببينم چند ريشتر بوده و ريشه اش كجا بوده ...وقتي  از اداره آمدم بيرون كه اصلا يادم رفته بود زلزله اي آمده.. و مسير خانه تا اداره را كمي پياده مي آيم سري به كتابخانه ميزنم و كتابي كه امانت گرفته بودم را پس ميدهم و همانطور كه با خودم فكر مي كنم چه كتاب كسالت باري بود اين كتاب...دختر كتابدار با همكارش از زلزله حرف ميزند... دوباره يادم مي افتد.... به خانه كه ميرسم بازم  عين خيالم نيست... تلفني كه مادر مي زند و از زلزله مي پرسد را جواب ميدهم كه نگران نباش و شهر در امن و امان است ...ولي وقتي پدر زنگ ميزند و او هم از حالم مي پرسد باز هم همان حرفها را مي زنم در حاليكه خودم كمي ترسيده ام و صد البته با اميدواري و دلگرمي هاي معكوس همسرم كه مي گويد: در تهران هر ۱۸۰ سال به ۱۸۰سال زلزله اي ويرانگر مي آيد و حالا ۴ سال از ۱۸۰سال هم گذشته و هنوز آن زلزله نيامده " يا " در عرض ۳۰ثانيه يك ميليون نفر مي ميرند"و... حسابي دلشوره مي گيرم و اين مي شود كه تا ساعت سه صبح بيدارم و ياد زلزله اي مي افتم كه در كردكوي اتفاق افتاد و چنان خودم را در حياط پرت كردم كه پاي راستم يك هفته كبود شده بود !!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:17 توسط يك كردكويي |